یادداشت های گاه و بیگاه

در برابر انتخاب های زندگی

این اولین مطلب وبلاگم حساب میشود  تصمیم دارم هر روز وبلاگم را به روز کنم . و اینکار کمی برایم دشوار است . دوست دارم از خودم بنویسم ولی چون با اسم واقعی خودم هستم نمیخواهم شخصیت ضعیفی نشان بدهم . 

حالا میفهمم که نوشتن به منظور جدی گرفتن وبلاگ نویسی و با هویت اصلی تا چه حد سخت است .

در عین حال من را حداقل در برابر چندانتخاب قرار داده . از خودم میپرسم ...خب مگر چه اشکالی دارد اگر انچه را که فکر میکنی بنویسی و بعدا اگر کسی از دوستان و آشنایان وبلاگت را خواند با درون خودت آشنا شود . بعد از این پرسش در برابر کویری برهوت از اعتماد و اطمینان قرار میگیرم و صدای تاریکی میگوید نه اطمینان نکن ولی صدای دیگری که بر امده از مطالعه و تفکر منطقی است خیلی ریلکس به درگاهی ان وسط ذهن من تکیه داده و با پوزخندی بر لب میگوید جدا؟ فکر میکنی انقدر بین این همه انسان مهمی که اگر انجور که هستی را بنویسی و نه  آنجور که وانمود میکنی را تاثیری در زندگی ات داشته باشد؟ انهم بین این همه انسان .

جالب است ...

 وقتی از درون به خودم نگاه میکنم به نظر میرسد مرکز جهانم همه ی دردها و رنج ها و نگرانی ها از بابت به ثمر نشستن تلاش های این روزهایم بسیار نزدیک اند بسیار بزرگ اند و نرسیدن به انها اینطور جلوه میکند که که همه چیز را از دست خواهم داد ولی وقتی از بیرون به خودم نگاه میکنم متوجه میشوم شادی و رنج من خیلی و خیلی کم اهمیت است . و البته که بارها و بارها این را دیده ام و در انتهای همه ی آنها با بهترین و بدترین نتیجه ها باز هم زندگی ادامه داشته .

این را هم فهمیده ام که در نهایت مجموع اینهاست که آرامش ما را در زندگی تعریف میکند . و اینکه کدام سمت زندگی ایستاده ایم اگر در مسیر رشدیم و تصمیماتمان مبتنی بر منطق بر امده از تفکر است و نه بر مبنای ترسهای* بی مایه ، ان وقت شاید بشود امید داشت که در انتها از جایی که هستیم خوشحال باشیم و کماکان مسیر رشد برایمان باز باشد .

اینکه میگویم انتها منظورم مرگ نیست منظورم جایی از اواسط دهه  ی سی زندگی است . یعنی فرض ذهنی من اینطور است . به نظرم انسان از جایی به بعد از زندگی به دلیل فشار روانی ای که از انتظارات خودش و  اطرافیانش منشا میگیرد ،  و انهم بیشتر به دلیل افزایش سن  ، راههای رشد برایش محدودتر میشود به خصوص اگر بخواهد برای اولین بار چشم و گوشش را باز کند و واقعیت دنیا را ببیند . ولی به نظرم اگر اگاه باشیم و معقول انتخاب کنیم بر عکس بسیاری که بهار زندگی را در دهه ی بیست میبینند بهار و شکوفایی زندگی و فرصت های رشد ما در دهه ی سی بسیار قابل توجه خواهد بود  . برای همین فرصت بودن در دهه ی بیست برایم مغتنم است . یک جور حس به خصوصی دارم انگار تازه دارم میفهمم که جوانم و چقدر نیرو و انرزی در وجودم هست . یادت به خیر دبیر ادبیات سالهای دور دبیرستان وقتی از خستگی ساعات پایانی درس گله میکردیم به ما میگفتی جوانی مثل اسب وحشی است ساعتها در دشت میتازد و بعد با یک غلت خوردن روی علف های تازه دوباره انرزی اش را پیدا میکند .

*استفاده از ترس چندان مورد نظر من نبود ولی گفتن از همه ی انها هم به نظرم رسید اشتباه است چون بیشتر از فکر حس بود پس به نظرم رسید از واژه ی ترس استفاده کنم . بهترین واژه برای توصیفش نیست ولی نزدیکترین چرا . بگذارید این باب گفتگویی باشد به نظرتان آن سوی مقابل استدلال درست چه چیزهایی میتواند باشد؟ تجربیات کودکی ؟ خانوادگی ؟ کتابهای اشتباه ؟ کله شی ؟ آرزوهای بیهوده ؟ یا چی؟

پ .ن : به نظرم کمی رسمی نوشته ام . مدتهاست ننوشته ام و نمیدانم لحنم چه جور باشد ؟ گاهی میبینم رسمی ام گاهی شوخ گاهی نثر عامیانه به هر حال دوست دارم به مرور لحن خودم را در نوشتن پیدا کنم فعلا که به نظرم کمی غریبی میکنم . 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی